نمایش از 24 فروردين 1392 بازدید: 16636
پرینت

 

 

بیت تصادفی

 



چقدر همه چیز دارد از هم جدا میشود

ما از هم

من از رؤیاهایم....

مرا دوباره صدا کن مهتاب

باید به کوه برویم

مدام میانه راه

از همه چیز گله کنیم

حتی گل روسری هامان

که شبیه گل های کوهی نیست.....

از تلفن های سانترال در حال شنود

این روزها

چه سخت تاب می آوریم

روی صندلی های چرخدار.....

"مولود گودرزی فر"

 

 

در میان خانه ها

ساعتی شماطه دار ،

چوب خطی می کشد

بر روی دیوار اطاق ،

 

روبروی آینه ...

پیرمردی

قبله اش ،

چشمان بار ا نگیز و کم سو

در نمازش

سوره ی

تک سرفه های پیرزن ،

می رود

تا سعی را

با کفش های خاکی اش

برپاکند ،

داخل یک خانه ی بی پنجره

... مُحرم و یک لا قبا ،

با خیالی می رود

تا شمعدانی های ایوان خدا ،

 

اندکی بعد

کسی

بر روی سنگش می نوشت

سالهاست

او واقعاً

حاجی شده !

 

0000

 

" کعبه  از سنگ ِ سیاهیست که ره گم نکنی

... حاجی احرام به جای دگری بند

ببین یار کجاست !"

(( مهدی جابری ))


*************************

کوچه از پنجره پیداست ، اگر بگذارند

شهر لبریز تماشاست ، اگر بگذارند

می رسد رایحه ی گام تو در کوچه ی دل

چیدنت وعده ی فرداست ، اگر بگذارند

گرگها پیرهن میش به تن پوشیدند

یوسفی همسفر ماست ، اگر بگذارند

شهریاران همه خاکستر و سرگردانند

سربگردان شرر اینجاست ، اگر بگذارند

سلطه ی تیرگی ابر فروریختنی ست

ماه در کاسه ی دریاست ، اگر بگذارند

شهر ما گرچه به روی (( گسل زلزله )) هاست

رمقی هلهله برپاست ، اگر بگذارند

( علی رفیعی )

 

 

 شعری از فریدون مشیری / به مناسبت ثبت ملی کوه دماوند

 بگشای دل و دیده به دیدار دماوند
وز هر چه بجز اوست دمی دیده فروبند
آراسته تا گردن، گیسوی دلاویز
افراشته تا گردون، بالای برومند
تندیس سرافرازی، سر سوده به کیوان
سرداده سرودش را در عرش خداوند
از سینه‌ی ایوانش پیداست نشابور
چشمش نگران سوی بخارا و سمرقند
هر صبح رخش با نفس و بوسه‌‌ی خورشید
گویی که پریزادی نازد به شکرخند
هر شام سراپایش در پرتو مهتاب
چون تازه عروسی ز خودآرایی خرسند
میدان شکوهش را، کس نیست هم‌آورد
سیمای نجیبش را، کس نیست همانند
چونان پدری پیر نظرمی‌کند از دور
با مهر به بی‌مهری و کژراهی فرزند
کاین سان شده دربند بداند پیش گرفتار
نشنیده ز آیینه‌ی تاریخ پدر پند
گوید که: گرفتار در این زندان تا کی؟
محروم ز آزادی و آبادی تا چند؟
گوید که کسی غیر شما یار شما نیست
سوگند به جان‌های وفاداران، سوگند
گوید که دگر باک ز ضحاک مدارید
دستی به درآرید و ببندید بر او بند
پیوند دل و دست شما چاره‌ی کار است
خود را برهانید ز هر بند به پیوند
[فریدون مشیری – ۱۳۵۶]

 

 

 

 

ای رستخیز ناگهان وی رحمت بی‌منتها
ای آتشی افروخته در بیشه اندیشه‌ها
امروز خندان آمدی مفتاح زندان آمدی
بر مستمندان آمدی چون بخشش و فضل خدا

خورشید را حاجب تویی اومید را واجب تویی
مطلب تویی طالب تویی هم منتها هم مبتدا
در سینه‌ها برخاسته اندیشه را آراسته
هم خویش حاجت خواسته هم خویشتن کرده روا

"مولانا"

 

پر گشودیم و به دیوار قفس ها خوردیم

وه که در حسرت یک بال پریدن مردیم

 

فدیه واری است به زیر قدم گل، باری

نیمه جانی که ز چنگال خزان در بردیم

 

مشت حسرت به نوازش نرسیده خشکید

ناتمامیم که در غنچه ی خود پژمردیم

 

سهم خاکیم لبی از نم مان تر نشده

خود گرفتم می صافیم و گرفتم دُردیم

 

تا چه آریم به کف وقت درو؟ ما که به خاک

جز تنی خسته و قلبی نگران نسپردیم

 

خم نکردیم سر سرو به فرمان ستم

گر چه با تیشه ی توفان ز کمر تا خوردیم

 

زهرخندی که نچید از لب مان دوزخ نیز

آه از این میوه ی تلخی که به بار آوردیم

حسین منزوی

مهستی گنجوی

باد آمد و گل بر سر میخواران ریخت

یار آمد و می در قدح یاران ریخت

آن عنبر تر رونق عطاران بُرد

و آن نرگس مست خون هشیاران ریخت

شما ای قله های سرکش خاموش
که پیشانی به تندرهای سهم انگیز می سایید
که بر ایوان شب دارید چشم انداز رویایی
که سیمین پایه های روز زرین را به روی شانه می کوبید
که ابر ‌آتشین را در پناه خویش می گیرید
غرور و سربلندی هم شما را باد
امیدم را برافرازید

چو پرچم ها که از باد سحرگاهان به سر دارید

    غرورم را نگه دارید
        به سان آن پلنگانی که در کوه و کمر دارید.

                                             "سیاوش کسرایی"

       

 

 

بوي عيدي بوي توپ بوي كاغذ رنــــگي

کوه پرسید ز رود: زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟

                      گفت: در رفتن من!

کوه پرسید: و من؟

                    گفت: در ماندن تو.

بلبلی گفت: و من؟

                              خنده ای کرد و گفت: در غزلخوانی تو!                                                          

آه از آن آبادی که در آن کوه رَوَد؛

                                          رود مرداب شود؛

و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد و نخواند دیگر!

       من و تو؛ بلبل و كوه و رودیم! 

راز ماندن جز در خواندن من؛ ماندن تو؛ رفتن یاران سفر كرده مان نیست؛

بدان!!!

"زنده یاد ابوالفضل سپهر"

بارالها… 

از كوی تو بیرون نشود
پای خیالم
نكند فرق به حالم ....
چه برانی،
چه بخوانی…
چه به اوجم برسانی
چه به خاكم بكشانی…
نه من آنم كه برنجم
نه تو آنی كه برانی..
نه من آنم كه ز فیض نگهت چشم بپوشم
نه تو آنی كه گدا را ننوازی به نگاهی
در اگر باز نگردد…
نروم باز به جایی
پشت دیوار نشینم چو گدا بر سر راهی
كس به غیر از تو نخواهم
چه بخواهی چه نخواهی
باز كن در كه جز این خانه مرا نیست پناهی

***************************

نظرات   

 
#3 آآتوسا 1394-10-07 14:42
دوستان وقتتون رو هدر این کلاسا نکنید من کلاس رو رفتم هزینه هم کردم اما هیچ مدرکی در کار نیست آقای دکتر 5 ماه پیچوندن منو
بازگو کردن
 
 
0 #2 محمدبیگی محمدمهدی 1394-05-24 17:22
بسیارعالی درد دل همگان را گفتی
بازگو کردن
 
 
0 #1 محمدبیگی 1394-05-24 17:12
باتشکروخسته نباشید بسیارلذتبرددم ازمطالب خوب وزیبای شماکه درددل جامعه کوهنوردی را بیان کردید موفق باشید وما باید مانند کوه استوار باشیم وبه تولید علم پزشکی برسیم
بازگو کردن
 

اضافه کردن نظر


حاضرین در سایت

ما 13 مهمان و بدون عضو آنلاین داریم

| + - | RTL - LTR